بديع الزمان فروزانفر

112

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

عشرتى كردند با هم هر دوان * عيش ايشان تلخ شد هم آن زمان خسروى در دشت شد با يوز و باز * آن دو روبه را ز هم افكند باز ماده پرسيدى ز نر كاى رخنه جوى * ما كجا با هم رسيم آخر بگوى گفت ما را گر بود از عمر بهر * در دكان پوستين دوزان شهر منطق الطير ، طهران 1341 ، ص 130 آن كه كشتستم پى مادون من * مىنداند كه نخسبد خون من خفتن خون : بكنايت ، پاى مال شدن و بهدر رفتن است ، در آثار مولانا اين تعبير همواره به صورت منفى « خون نخسبد » استعمال شده است : چون خون نخسبد خسروا چشمم كجا خسبد مها * كز چشم من درياى خون جوشان شد از جور و جفا ديوان ، ب 256 ديده خون گشت و خون نمىخسبد * دل من از جنون نمىخسبد ب 10211 تو مگو دفع كه اين دعوى خون كهن است * خون عشاق نخفته است و نخسبد بجهان ب 21084 ز انكه عشق مردگان پاينده نيست * ز انكه مرده سوى ما آينده نيست عشق زنده در روان و در بصر * هر دمى باشد ز غنچه تازه تر عشق در اصل ، براى حصول مراد يا وصول بمراد است و بنا بر اين معشوق وقتى كه بميرد هيچ يك از اين دو غرض بر عشق مترتب نمىگردد و عشق خود به خود زوال مىپذيرد چنانك به چشم مىبينيم كه كسى هر قدر عزيز و محبوب